تولده سال خروسی

محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

اگر هرگونه سوال و یا اشکالی در رابطه با این زمینه و یا هر زمینه تحصیلی
مانند: مدرسه ، دانشگاه ، کنکور ، ارشد ، دکتری ، نظام وظیفه و... دارید ؛

...کافیست با ما تماس بگیرید

شماره تماس از خط ثابت 02170705003

پاسخگویی از ۸ صبح تا ۱۲ شب حتی ایام تعطیل



تولد سال خروسی بهتر از این هم نمیشه!

هنوز شیرینیه اتمامه همایشی که تقریبا خوب برگزار شد تو دهنم مزه نکرده بود که از دماغم با شدته هر چه بیشتر اومد بیرون!

عجب روزه گاریه ... تو پست قبلی نوشتم یحتمل سال بعد نیستم اینجا که بخام مراسم چارشنبه سوری رو برگزار کنم برا خاهریا و مامی...خبر نداشتم که امسالم نخاهم تونست و از امسال رفتیم پیشوازه این از هم پاشیدگیه هر چه بیشتره جمعه خونوادگیمون! ...بطوره خلاصه بخام بگم مامی از دیشب بستریه تو بیمارستان!

قضیه از این قراره مادره من یه هفت هشت ماهی هست که وضعیته ارتروزش خیلی بدتر شده و با واکر راه میره و راضی هم نمیشه ببریمش دکتر... میگه دکتر قراره عمل کنه و اینا. البته بگماااا. من خودم شخصن غفلت کردم. من عادمیم که اگه بخام کاری بکنم و رای مادرمو مثلا در زمینه ای بزنم با مداومت و اصرار موفق میشم. یا حداقل موضوعه دکتر بردنه مامی موضوعی بود که میتونستم روش مانور بدم و راضیش کنم که باهم بریم دکتر...ولی همش پشت گوش انداختم. تا اینکه هفته گذشته خاهریا که دیده بودنش اوضاعه کمرش بد بوده و با کمره خم راه میرفته. روز جمعه هم که من رفتم برا نهار پیشش باشم باز دیدم اوضاعه راه رفتن و کمرش بده. حتی دو سه بار هم بهم گفت نمیدونم چرا بیحالم و منه خر بازم اهمیت ندادم. حتی بهش نگفتم بیا ببرمت دکتر. نمیدونم چرا نگفتم! شاید به این خاطر که مطمئن بودم نمیاد باهام! فشارشو گرفتیم و فشارش نرمال بود. فقط مشکل تو راه رفتنش بود. اسه اسه و اروم. هاااا اینم میگف که چن روزه اشتها نداره و فقط اب میخوره ولی خب ناهارشو با من خوب خورد.

سرتونو درد نیارم روزه شمبه از صب تا عصر ما هر چی زنگ میزدیم جواب نمیداد که بیسابقه بود. اخرش نصفه شب که من نردبون به دست داشتم میرفتم پایین که بریم سمته خونش و از دیوارش بیوفتیم و یه جوری قفل رو بشکنیم و بریم تو یهوجواب داد و گف نهههههههههه هرررگز نیاین و من خوبم. یه جورم بیحال صوبت میکرد و مشکوک تا حدی که من گفتم نکنه یکی پیششه و داره تهدیدش میکنه و چاقو گذاشته لبه گلوش!! همون موقه باید میرفتیم اشتبا کردیم. ینی میدونین چیه؟ من گفتم به خاهریا که بیاین صبحش بریم و کلیدساز ببریم. که نخایم از همسایه کمک بگیریم. ولی صبحشم نرفتیم! به حرفاش که میگف حالم خوبه و قرص ارامبخش میخورم و صدا گوشی رو نمیشنوم اعتماد کردیم. نمیدونم چرا بهمون نمیگف که حالش انقدر بده. چندین علل میتونه داشته باشه...یا دوس نداره ما اذیت بشیم (که بعیده این گزینه) یا دوس نداره از خونش بیاد بیرون و بره دکتر (یه جورایی فوبیای دوا و دکتر و هر نوع مداخلات درمانی ) یا فک نمیکرده قضیه انقدر جدیه و فک میکرده خود به خود خوب میشه. یه چکابی هم دو ماه پیش داده بود و همه چیش سالم بود.

هیچی دیگه. نگو این طفلک روز شنبه دو بار زمینه خورده! شد یه شمبه . بازم دیر به دیر جوابه تلفنمونو میداد و حتی عصر که من زنگیدم قشنگ حس کردم با دهن کج داره حرف میزنه ولی گفتم شاید چون خابالوئه اینجوری می حرفه. حتی بهشم دو سه بار گفدم بزار بیایم در رو بشکنیم برت داریم ببریمت دکتر که گف نه خوبم. شبش به بزرگه پشت گوشیه تلفن گفته خونه پر از موشه و موش داره!! بعدم گفته دختر خالتو کی اورده اینجا !!! (خداییش این حرفش دیگه خیلی تابلو بوده که حالش خرابه ولی خب بزرگه بما نگفت که مامی چنین حرفه تاریخی ای زده!  شایدم مامی بعدش حرفشو اصلاح کرده و اینم برا همین حساس نشده)

سرتونو درد نیارم میشه دوشمبه ینی دیروز و من ساعت 4 و نیم راه افتادم خونه مامی(دوساعت قبلش خاهری گف بیا اونجا مام میریم اونجا) رفدم دیدم در حیات طاق ب طاق بازه و دو تا از مردای همسایه داخلن و و خاهرامم گریه کنان مامانو صدا میزنن. مامی هم هر یه ربع یه بار یه صدایی میداده! بشون گفتم عامو این خب نمیتونه پاشه بیاد اگه میتونست که میومد...خب بشکنین این درم. دو تا درای داخل رو از پشت قفل میکنه و اولی رو شکسته بودن و مونده بود دومی! منتظره من بودن برم فرمان بدم که بشکننش!! شکستیم رفتیم تو دیدیم لخت و پتی افتاده زمین و بشدت ترسیده و داره هزیون میگه و بهشم دست میزدیم دادش میرفت هوا. اورژانس 115 خاستیم. مامیم خودشم خراب کرده بود :( ظاهرن از صب نزدیک به ده ساعت اون مدلی مونده بود. اورژانسیا هم تا اومدن لب و لوچشونو ورچیدن که بو میاد و فلانه و بیساره ! یکی نیس بگه مرتیکه خب دسته خودش که نیس خودشو خراب کرده...خو مریضه ناخوشه....من که گفتم لابد سکته مغزی ای قلبی ایه! برش داشتیم بردیمش تو امبولانس و وسطی داخل امبولانس بود و بزرگه با ماشینش رف دنبالشون و منم موندم درها و فلکه گاز و اینا رو ببندم و بعدش برم.

بعدن که رفتن یه خوفی افتاد به جونم! اخه مامی حرفای ترسناکی میزد! مثلا تو بقله خاهری بود و هنوز اورژانسیا نرسیده بودن یهو میگف وااااای اومدننننن اومدننننن نزارین بیانننن :(((( یا مثلن میگف عزراییل اومد منو حلال کن فلانی(اسمه خاهربزرگمو میگف)  یه جورایی با خودم گفدم نکنه واقعن چیزی تو این خونه هس که مامی رو ترسونده. خونه دو خابس با یه هال بزرگ و در دوطبقه و به اندازه کافی برا یه عادمه تنها ترسناک هس هر چن که قدیمی نیست و جدیده.  خلاصه با خوف همه چیو چک کردم و سریع در رو بستم و اژانس گرفدم و رفتم بیمارستان. دیدم تو اورژانسن. از بخته بدم یکی از همکارامم از پزشکای شیفت اورژانس بود و سرشو برام تکون داد و گف شما مشخصه ده روزی از این بنده خدا غافل بودین!  بدنش بشدت دهیدراته هست و هیچی نمیتونم بگم تا وختی نتایج ازمایشش بیاد :( گفتم دکتر من روز مادر پیشش بودم! اونم سرشو تکون داد! حقم داشت! من کوتاهی کردم به سهم خودم و قبول دارم. تبش 40 درجه بود و ازمایشا نشون داد تو خونش عفونته. بعده کلی دوا درمون طرفای دوازده شب تبش شده بود 38 و برا همین براش ازمایش کشت خون و اینام نوشتن. خلاصه که تا 12 بیمارستان بودیم و یه دورم اومدیم وسایل لازمو برداشتیم بردیم

شب یک بود که دوش گرفتم و تا یک نیم اینا گرفتم خابیدم. اذان صبح بیدار شدم و صدای اذونومیشنیدم وتمام مدت داشتم به مامی فک میکردم.نمیدونم چرا جرات نمیکردم چشمامو باز کنم ! میترسیدم از جام پاشم ! ولی خب کل صدای اذونو با دعای بعدش شنیدم و بعدش خابم برد!

.

صب اومدم سرکار و طرفای نه خاهر زنگید و قرار شد من دو ساعتی برم پیشه مامی تا اونم بره و کارای ادارشو بکنه و مرخصی بگیره و برگرده.  رفتم و نوبته اکو و سونوهم داشت که بردیم و حالا منتظپریم نتایج ازمایشاش بیاد و کلا ببینیم چند چندیم.

.

خب این بود شرحه روزه تولد و مراسم چارشمبه سوریه ما .... خو قسمته مام این بود امسال...عب نداره ...لابد حکمتی بوده.

اگه خدا بخاد فردا مامی رو مرخص میکنن و میبریم خونه خودش چون تو خونه ما پله زیاده. ولی دیه بزرگه قراره بمونه پیشش. منم بهشون غذارسانی میکنم مث قبل! خونه مامی تمیز کاری میخاد که شاید برا هفته بعد وخت بزارم و برم تمیز کنم. 

.

الان که فکرشو میکنم میگم ایکاش این پست رو نمیذاشتم و شماها رو روزه چارشمبه سوری ناراحت نمیکردم....ببخشین اگه انرژی منفی دادم بهتون... امیدورام چارشمبه سوری برا شماها خوش بگذره و شبی خوبی رو کنار عزیزانتون داشته باشین...یه کاربن بزارین زیرتون و از طرفه منم خوش بگذرونین

.

عصر نوشت!! : انقدر اعصابم خرد و دلم اشوبه که فک میکردم امروز بیست و سومه و تولدمه! الان ک ب الف گفدم چرا تولدمو تبریک نگفتی گف تولدت فرداس!! :/ یادم اومد کامنته غنچه رو که صب تایید کردم براش نوشتم تنها کسیه که  امروز بهم تبریک گفته! هیییییع خدایا شکرت برا داشته ها و نداشته هامون 


ãäÈÚ

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

اگر هرگونه سوال و یا اشکالی در رابطه با این زمینه و یا هر زمینه تحصیلی
مانند: مدرسه ، دانشگاه ، کنکور ، ارشد ، دکتری ، نظام وظیفه و... دارید ؛

...کافیست با ما تماس بگیرید

شماره تماس از خط ثابت 9099071613

شماره تماس دوم از خط ثابت 02170705003

پاسخگویی از ۸ صبح تا ۱۲ شب حتی ایام تعطیل